تبليغاتX
top.window.moveTo(0,0); if (document.all) { top.window.resizeTo(screen.availWidth,screen.availHeight); } else if (document.layers||document.getElementById) { if (top.window.outerHeight دل نوشته امیلی


























دل نوشته امیلی

با خیال راحت بخواب خدا بیدار است

داستان يك خانم و فرشته

خانمی سکته قلبي کرد و سريعاً به بيمارستان منتقل شد. وقتي زير تيغ جراح بود عملاً جهان بعد از مردن را تجربه کرد. زمانيکه بي هوش بود فرشته اي را ديد. از فرشته پرسيد: آيا زمان مردنم فرا رسيده است؟ فرشته پاسخ داد : نه ، به تو 21 سال و 21 ماه و 21 روز ديگر فرصت داده خواهد شد. بعد از به هوش آمدن براي بهبود کامل خانم تصميم گرفت که در بيمارستان باقي بماند. چون به زندگي بيشتر برایش عزیز شده بود ، چند عمل زيبايي انجام داد . جراحي پلاستيک ، ليپساکشن ، بوتاکس ، جراحي بيني ، جراحي ابرو و … او حتي رنگ موي خود را تغيير داد. خلاصه از يک خانم پیر به يک خانم جوان تبديل شد !

بعد از آخرين جراحي او از بيمارستان مرخص شد . وقتي براي عزيمت به خانه داشت از خيابان عبور مي کرد ، با يک آمبولانس تصادف کرد و به کما رفت و بی هوش شد !!! وقتي با فرشته روبرو شد بهش گفت : من فکر کردم که گفتي 21 سال و اندي بعد مردن من فرا مي رسه؟ چرا من رو از جلوي آمبولانس نکشيدي کنار؟ چرا من کما رفتم ؟


فرشته پاسخ داد: ببخشيد ، وقتي داشتي از خيابون رد مي شدي نشناختمت!!!!!


 

داستان دعای زن و خدا

زنی با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه

خواست کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اش

بی غذا مانده اند.مغازه دار با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند زن نیازمند در

حالی که اصرار میکرد گفت : آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پولتان را می آورم مغازه دار گفت : نسیه

نمی دهد. مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفتگوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت : ببین

خانم چه می خواهد خرید این خانم با من. خواربار فروش با اکراه گفت : لازم نیست خودم میدهم. فهرست

خریدت کو؟ زن گفت : اینجاست.

مغازه دار از روی تمسخر گفت : فهرست را بگذا ر روی ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر. زن لحظه ای

مکث کرد و با خجالت از کیفش تکه کاغذی در آورد وچیزی رویش نوشت و آن راروی کفه ی ترازو گذاشت. همه

با تعجب دیدند که کفه ترازو پایین رفت.

خواربار فروش باورش نشد.مشتری از سر رضایت خندید و مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه

ترازو کرد کفه ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند. در این وقت خواربار فروش با تعجب و

دلخوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند که روی آن چه نوشته شده است. روی کاغذ ، فهرست خرید نبود دعای

زن بود که نوشته بود :

ای خدای عزیزم تو از خواسته من با خبری خودت آن را برآورده کن.

مغازه دار با بهت جنس هارا به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت و با

خود می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.


برچسب‌ها: داستان يك خانم و فرشته, داستان دعای زن و خدا, ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری خودت آن را برآ, زن می اندیشید که فقط اوست که می داند وزن دعای پاک
نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 6:21 AM توسط Emily امیلی| |

عشق هرگز نمی میرد!

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم


دلنوشته من

کلاغ و طوطی هر دو زشت آفریده شدند

طوطی اعتراض کرد و زیبا شد

اما کلاغ به رضای خداوند راضی شد

اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد


+با از دست دادن هر دوست جوانمرد و مهربان جزیی از وجود من نیز دفن می شود. ولی

سهم آنان در خوشیها و لذتهایم مرا وامیدارد تا در این دنیای فانی باقی بمانم.(هلن کلر)

+ عاشق بهترینها نباش..... بهترینها باش تا بهترینها عاشقت باشن عشق واقعی هیچ وقت از بین نمیره

+ برای بدست آوردن عشق خود را از عشق لبریز کنید آنگاه عشق را به سوی خود خواهید کشید

+ انچه با سخاوت بدهی به تو باز خواهد گشت

+ غم خودش ما را پیدا می کند باید دنبال شادیها گشت  (فریدریش نیچه)

+ شادی زمان و مکان نمی خواهد کافی است دل بخواهد   (مارسل پروست)

+ چه كسي ميداندكه تودرپيله تنهايي خود،تنهايي؟چه كسي ميداندكه تودرحسرت يك روزنه درفردايي؟ پيله ات رابگشا،توبه اندازه يك پروانه زيبايي.


برچسب‌ها: عشق هرگز نمیمیرد, عشق, کلاغ و طوطی هر دو زشت آفریده شدند, طوطی اعتراض کرد و زیبا شد, اما کلاغ به رضای خداوند راضی شد, اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد
نوشته شده در چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 0:21 AM توسط Emily امیلی| |

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

                                               تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز

                                               من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام

                                             جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

 من که با عشق نراندم به جوانی هوسی 

                                           هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت

                                           پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر

                                          عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود

                                          که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

                                           من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم

                                           گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس

                                          خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر

                                            شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت

                                          شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

دلنوشته من
گربه من  پروین اعتصامی

ای گربه، ترا چه شد که ناگاه            رفتی و نیامدی دگر بار

بس روز گذشت و هفته و ماه         معلوم نشد که چون شد این کار

جای تو شبانگه و سحرگاه            در دامن من تهیست بسیار

در راه تو کند آسمان چاه            کار تو زمانه کرد دشوار

                       پیدا نه بخانه‌ای نه بر بام

 ای گمشدهٔ عزیز، دانی            کز یاد نمیشوی فراموش

 برد آنکه ترا بمیهمانی              دستیت کشید بر سر و گوش

بنواخت تو را بمهربانی              بنشاند تو را دمی در آغوش

آنجا که طبیب شد بداندیش                         افزوده شود به دردمندی

این مار همیشه میزند نیش                          زنهار به زخم کس نخندی

هشدار، بسیست در پس و پیش                   بیغوله و پستی و بلندی

با حمله قضا نرانی از خویش                          با حیله ره فلک نبندی

                               یغما گر زندگی است ایام


حکایت مهربانی با گربه علامه طباطبایی

نجمه السادات دختر علامه طباطبایی می گوید: روزی به دیدنشان رفتم. دیدم خیلی ناراحتند. علت را پرسیدم. فهمیدم بچه گربه ای توی چاهک حیاط خلوت خانه افتاده و پدرم از دیروز پریشان شده است. نه غذا می خورند و نه استراحت می کنند! خندیدم و گفتم: «برای بچه گربه ناراحتید؟» ایشان فرمودند:«بشر باید عاطفه داشته باشد. آدم بی عاطفه با قرآن دوست نیست.» بالاخره کلی خرج کردند. چاهک را شکافتند تا بچه گربه را درآورند


برچسب‌ها: سیزده را همه عالم به در امروز از شهر من خود آن سی, مهربانی با بچه گربه علامه طباطبایی, حکایت مهربانی با گربه علامه طباطبایی, گربه من, ای گربه ترا چه شد که ناگاه رفتی
نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1391ساعت 0:21 AM توسط Emily امیلی| |


زیباترین تقدیرها برایت مقدر شود

به یاری خدا سالی پر برکت و پر بار و سلامتی با جیبهایی پر پول  

نوروزت مبارک


برچسب‌ها: پیشاپیش سال 1391مبارک, به یاری خدا سالی پر برکت و پر بار و سلامتی با جیبه
نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 0:21 AM توسط Emily امیلی| |

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


دلنوشته

+سرمایه هردلی حرفهاییست که برای نگفتن دارد

+لبخند بزن!بدون انتظار پاسخی از دنیا بدان روزی دنیا آنقدر شرمنده میشه که به جای پاسخ به هر سازت میرقصه

+ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکر کنم تا در مسجد بشینم وبه کفشهایم فکر مکنم

+چون گوش شنوایی نیافتم، حرف هایم دلنوشته شد.

+هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه اگر میشکند دردی نیست از دوست بپرسید که چرا میشکند.

+هر قدرهم که دیر بیایی مهم نیست -لبها چروکیده می شوند -بوسه ها اما یخ نمی کنند

+زندگی قصه ی یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی؟گفت:نخریدند،تمام شد

+ آخرین درجه فساد به کاربردن قوانین برای ظلم است." (ولتر)  *

+دستهایی که کمک می کنند از لبهایی که دعا می کنند مقدس ترند.

+فاش می گویم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

+از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند

+در مقابله با مشکلات سکوت کن شاید خداوند حرفی برای گفتن داشته باشد


برچسب‌ها: قصه خلقت و دلنوشته, چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار, خداوندا, اگر روزی‌ بشر گردی‌ زحال بندگانت با خبر گردی‌ پشیم, از این بودن, ازاین بدعت, خداوندا تو مسئولی
نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 9:21 PM توسط Emily امیلی| |

یه داستان کوتاه اما توپ: (حتمااااااااا بخوانید)

░░░░وقتی روشنفکری سرگرمی میشود░░░░

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک کشیش او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت :
این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده
افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

 

                                          


        + عالِم شدن چه آسان ، آدم شدن چه مشکل                 

          

+باید به خاطر داشت:

زمان بخاطر هیچکس منتظر نمی ماند!

دیروز به تاریخ پیوست، فردا معماست و امروز

هدیه خداست!

                                                           

  داستان زیبا ترین قلب عشق

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می كرد كه زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد .جمعیت زیاد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق كردند كه قلب او به راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده‌اند .

مرد جوان با كمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت . ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت كه قلب تو به زیبایی قلب من نیست . مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تكه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نكرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت كه هیچ تكه‌ای آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند كه چطور او ادعا می‌كند كه زیباترین قلب را دارد؟
مرد جوان به پیر مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخی می‌كنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه كن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است
.
پیر مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌كنم. هر زخمی نشانگر انسانی است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است كه به جای آن تكه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برایم عزیزند؛ چرا كه یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند
.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به كسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند .

گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند كه داشته‌ام .

امیدوارم كه آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای كه من در انتظارش بوده‌ام پر كنند، پس حالا می‌بینی كه زیبایی واقعی چیست ؟


مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی كه اشك از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم كرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا كه عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ كرده بود .


برچسب‌ها: وقتی روشنفکری سرگرمی است, عالِم شدن چه آسان, آدم شدن چه مشکل, داستانک زیباترین قلب عشق, باید به خاطر داشت, زمان بخاطر هیچکس منتظر نمی ماند, دیروز به تاریخ پیوست, فردا معماست و امروز هدیه خداست
نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1390ساعت 7:12 PM توسط Emily امیلی| |

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم

 به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید -                             

مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید                              


روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است... .
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.
همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.2ـ شاید که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.3ـ زندگی شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.


آبدارچی شرکت مایکروسافت

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم

داستان کوتاه و با حال حتما حتماااااا بخوانید

چند قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال چقدر عميق است به دو قورباغه گفتند ديگر چاره اي نيست. شما به زودي خواهيد مرد. دو قورباغه اين حرفها رو ناديده گرفتند و با تمام توانشان كوشيدند كه از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه‌هاي ديگر، دائما به آنها مي‌گفتند كه دست از تلاش بردارند، چون نمي‌توانند از گودال برون بيايند و بزودي خواهند مرد. بالاخره يكي از قورباغه‌ها، تسليم گفته‌هاي ديگران شد و دست از تلاش برداشت. او بي‌درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه ديگر همچنان با حداكثر تلاشش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي‌كرد. ديگر قورباغه‌ها فرياد مي‌زدند دست از تلاش بردار! اما او با توان بيشتري تلاش مي‌كرد و بالاخره از گودال بيرون آمد. وقتي از گودال بيرون آمد، بقيه قورباغه‌ها از او پرسيدند:" مگر تو حرفهاي ما رو نشنيدي ؟" معلوم شد كه قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر مي‌كرده كه ديگران او را تشويق مي‌كنند.
ادامه مطلب یادت نره


برچسب‌ها: داستان پیرمرد در مینه سوتا, داستان قدرت کلمات, آبدارچی مایکروسافت, گوجه فرنگی, بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 7:16 AM توسط Emily امیلی| |

سی دی ماه چه روزی بود . سرد بود با سوز و سرمایی گزنده . صبح رفتیم بیمارستان بانک ملی و به زور راهمان دادند و مدام می پرسیدند  کاری دارید ؟ در حالیکه خودشان تلفن زده بودند که بیایید بیمارستان. رفتیم دیدیم مامان روی تختش نیست و تخت خالیست پس کو ؟ به سردخانه انتقال پیدا کرده . چه لحظات تلخی بود.  دیشب مامان زنده بود و امروز صبح در سردخانه . چه لحظات ترسناکی بود . خود مامان رفتنش را پیش بینی کرده بود و شب قبل به ما گفت که اگر من یک موقعی ُمردم به زندگی خودتان ادامه بدید . هنوز نتوانستیم رفتن تو را باور کنیم . خدا رحمت کند و مادرم از سلاله سادات طباطبایی را و همه مادران از از دست رفته را

شعر زیبای شهریار در مورد مادر

آهسته از بغل پله ها گذشت

      در فکر آش و سبزی بیمار  خویش بود

                          اما گرفته دور و برش هاله ای سیاه

                                 او مرده است و باز پرستار حال ماست

      در زندگی ما همه جا وول می خورد

                   هر كنج خانه صحنه ای از داستان اوست

                              در ختم خویش هم به سر و كار خویش بود

                                       بیچاره مادرم  هر روز می گذشت از ین زیر پله ها

      آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

                                     امروز هم گذشت

                                 در باز و بسته شد با پشت خم از این بغل كوچه می رود

                               چادر نماز فلفلی انداخته به سر

      كفش چروك خورده و جوراب وصله دار

      او فكر بچه هاست هر جا شده هویج هم امروز می خرد

      بیچاره پیرزن همه برف است كوچه ها

      او از میان كلفت و نوكر ز شهر خویش

      آمد به جستجوی من و سرنوشت من

      آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد

      آمد كه پیت نفت گرفته به زیر بال  هر شب

      درآید از در یك خانه ی فقیر

      روشن كند چراغ یكی عشق نیمه جان

      او را گذشته ایست سزاوار احترام

      تبریز ما ! به دور نمای قدیم شهر

      یك زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه

      او مادر من است

     

      او یك چراغ روشن ایل و قبیله بود

      خاموش شد دریغ نه او نمرده است می شنوم من صدای او

      با بچه ها هنوز سر و كله می زند ناهید لال شو

      بیژن برو كنار  كفگیر بی صدا

                     دارد برای نا خوش خود آش می پزد


      او مرد و  اقوامش آمدند پی سر سلامتی

      یك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود

      بسیار تسلیت كه به ما عرضه داشتند

      لطف شما زیاد

      اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت :

      این حرفها برای تو مادر نمی شود.

      پس این که بود ؟ دیشب لحاف رد شده بر روی من كشید

      لیوان آب از بغل من كنار زد

      در نصفه های شب یك خواب سهمناك و پریدم به حال تب

      نزدیك های صبح

      او باز زیر پای من اینجا نشسته بود آهسته با خدا

      راز و نیاز داشت نه او نمرده است

      نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز

      او زنده است در غم و شعر و خیال من

      میراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

      كانون مهر و ماه مگر می شود خموش آن شیر زن بمیرد ؟ او شهریار زاد

      هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق

      او با ترانه های محلی كه می سرود

      با قصه های دلكش و زیبا كه یاد داشت


از عهد گاهواره كه بندش كشید و بست

      اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود

      او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت

      وانگه به اشك های خود آن كشته آب داد

      لرزید و برق زد به من آن اهتزاز روح

      وز اهتزاز روح گرفتم هوای ناز

      تا ساختم برای خود از عشق عالمی

      او پنج سال كرد پرستاری مریض

      در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد

      اما پسر چه كرد برای تو ؟ هیچ هیچ

      تنها مریض خانه به امید دیگران

      یكروز هم خبر كه بیا او تمام كرد

      در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

      پیچیده كوه و فحش به من داد و دور شد

      صحرا همه خطوط كج و كوله و سیاه

      طومار سرنوشت و خبر های سهمگین

      دریاچه هم به حال من از دور می گریست

      تنها طواف دور ضریح و یكی نماز

      یك اشك هم به سوره یاسین من چكید

      مادر به خاك رفت

   

      آنجا كه زندگی ستم و درد و رنج نیست

      این هم پسر كه بدرقه اش می كند به گور

      یك قطره اشك مزد همه زجر های او

      اما خلاص می شود از سر نوشت من

      مادر بخواب خوش

      منزل مباركت

      آینده بود و قصه ی بی مادری من

      ناگاه ضجه ای كه به هم زد سكوت مرگ

      من می دویدم از وسط قبر ها برون

      او بود و سر به ناله بر آورده از مفاك

      خود را به ضعف از پی من باز می كشید

      دیوانه و رمیده دویدم به ایستگاه

      خود را به هم فشرده خزیدم میان جمع

      ترسان ز پشت شیشه در آخرین نگاه

      باز از آن سفید پوش و همان كوشش و تلاش

      چشمان نیمه باز

      از من جدا مشو

      می آمدیم و كله من گیج و منگ بود

      انگار جیوه در دل من آب می كنند

      پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم

      خاموش و خوفناك همه می گریختند

      می گشت آسمان که بکوبد به مغز من

      دنیا به پیش چشم گنهكار من سیاه

      وز هر شكاف و رخنه ماشین غریو باد

      یك ناله ضعیف هم از پی دوان دوان

      می آمد و به مغز من آهسته می خلید

      تنها شدی پسر

      باز آمدم به خانه چه حالی نگفتنی

      دیدم نشسته مثل همیشه كنار حوض

      پیراهن پلید مرا باز شسته بود

      انگار خنده كرد ولی دلشكسته بود

      بردی مرا به خاك سپردی و آمدی

      تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر

      می خواستم به خنده در آیم ز اشتباه

      اما خیال بود

      ای وای مادرم



برچسب‌ها: روز رفتن مامان, شعر زیبای شهریار در مورد مادر
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 12:42 PM توسط Emily امیلی| |

Design By : nightSelect.com